باز هم خاطره ها

کوچه های خاکی 

نفسی اجباری

سایه هایی بی سر

در سکوتی واهی

عکس تو در دستم 

در اتاقی خالی

باز هم یاد تو

باز هم بی تابی 

اشک سردی در چشم

باز هم ویرانی

باز هم خاطره ها

باز هم تنهایی

در روزگار ما

بی وفایی کن ، وفایت میکنند

با وفا باشی ، جفایت میکنند

مهربانی گرچه آئین خوش است

مهربان باشی رهایت میکنند..

به تن لحظه خود، جامه اندوه مپوشان هرگز...


عکس های زیبای رمانتیک و عاشقانه

نه تو می مانی و نه اندوه؛

و نه هیچیک از مردم این آبادی...

به حباب نگران لب یک رود قسم،

و به کوتاهی آن لحظه شادی که گذشت،

غصه هم می گذرد...

آنچنانی که فقط خاطره ای خواهد ماند...

لحظه ها عریانند...

به تن لحظه خود، جامه اندوه مپوشان هرگز...
سهراب سپهری

......

هيچكس ويرانيم را حس نكرد

                            وسعت تنهاييم را حس نكرد

در ميان خنده هاي تلخ من

                            گريه پنهاني ام را حس نكرد

در هجوم لحظه هاي بي كسي

                           درد بي كس ماندنم را حس نكرد

آنكه با آغاز من مايوس بود

                          لحظه پاياني ام را حس نكرد

مرده بودم زنده شدم...

مرده بودم زنده شدم گریه بودم خنده شدم
دولت عشق امد و من دولت پاینده شدم
گفت که دیوانه نیی لایق این خانه نیی
رفتم و دیوانه شدم سلسله بندنده شدم
گفت که سرمست نیی رو که از این دست نیی
رفتم و سرمست شدم وز طرب اکنده شدم
گفت که با بال و پری من پر و بالت ندهم
در هوس بال و پرش بی پر و پرکنده شدم
چشمه خورشید تویی سایه گه بید منم
چون که زدی بر سر من مست و گدازنده شدم
شکر کند چرخ فلک از ملک ملک و ملک 
کز کرم و بخشش او روشن و بخشنده شدم

*من و تو *

من و تو

 

به حقیقت من و تو آگاهیم

 

هردومون گمشده یک راهیم

 

هر دو زخمی شده یک شلاق

 

هر دونفرین شده یک آهیم

 

من و تو عاشق بی تدبیریم

 

بی خبر از گذر تقدیریم

حسرت پرواز

 کفش هایت را به پا کن تا به تا

· قاه قاه خنده ات را ساز کن 
· باز هم با خنده ات اعجاز کن

...
 
· پا بکوب و لج کن و راضی نشو
 
· با کسی جز عشق همبازی نشو

· بچه های کوچه را هم کن خبر
 
· عاقلی را یک شب از یادت ببر

· خاله بازی کن به رسم کودکی
 
· با همان چادر نماز پولکی

· طعم چای و قوری گلدارمان
 
· لحظه های ناب بی تکرارمان

· مادری از جنس باران داشتیم
 
· در کنارش خواب آسان داشتیم

· یا پدر اسطوره دنیای ما
· قهرمان باور زیبای ما

·
 قصه های هر شب مادربزرگ 
· ماجرای بزبز قندی و گرگ
·
 
· غصه هرگز فرصت جولان نداشت
 
· خنده های کودکی پایان نداشت

· هر کسی رنگ خودش بی شیله بود 
· ثروت هر بچه قدری تیله بود

· ای شریک نان و گردو و پنیر !
 
· همکلاسی ! باز دستم را بگیر

· مثل تو دیگر کسی یکرنگ نیست
 

· آن دل نازت برایم تنگ نیست ؟

· حال ما را از کسی پرسیده ای؟ 
· مثل ما بال و پرت را چیده ای ؟

· حسرت پرواز داری در قفس؟
 
· می کشی مشکل در این دنیا نفس؟

· سادگی هایت برایت تنگ نیست ؟
 
· رنگ بی رنگیت اسیر رنگ نیست ؟

· رنگ دنیایت هنوزم آبی است ؟
 
· آسمان باورت مهتابی است ؟

· هرکجایی شعر باران را بخوان 
· ساده باش و باز هم کودک بمان

· باز باران با ترانه ، گریه کن !
 
· کودکی تو ، کودکانه گریه کن!

· ای رفیق روز های گرم و سرد
 
· سادگی هایم به سویم باز گرد

· مثل ما بال و پرت را چیده ای ؟
· حسرت پرواز داری در قفس؟ 
· می کشی مشکل در این دنیا نفس

*عید نوروز مبارک*

یک شاخه گل رز سفید تقدیم تو باد

رقصیدن شاخ بید تقدیم تو باد

تنها دل ساده ایست دارایی ما 

آن هم شب عید تقدیم تو باد

هزاران پرده بر قانون عشق است ***به هريك نغمه ها ز افسون عشق است

همايون دشتي و  خوش مرغزاري***كه شيرين را بود انجا گذاري


تقديم به شيرين من زهره  من

قصه ناشنيده

یا که به راه آرم این صید دل رمیده را

یا به رهت سپارم این جان به لب رسیده را

یا ز لبت کنم طلب قیمت خون خویشتن

یا به تو واگذارم این جسم به خون تپیده را

یا که غبار پات را نور دو دیده می کنم

یا به دو دیده می نهم پای تو نور دیده را

یا به مکیدن لبی جان به بها طلب مکن

یا بستان و باز ده لعل لب مکیده را

کودک اشک من شود خاک‌ نشین ز ناز تو

خاک نشین چرا کنی کودک ناز دیده را؟

چهره به زر کشیده‌ام، بهر تو زر خریده‌ام

خواجه! به هیچ‌کس مده بندهٔ زر خریده را

گر ز نظر نهان شوم چون تو به ره گذر کنی

کی ز نظر نهان کنم، اشک به ره چکیده را؟

بانوی مصر اگر کند صورت عشق را نهان

یوسف خسته چون کند پیرهن دریده را

گر دو جهان هوس بود، بی‌تو چه دسترس بود؟

باغ ارم قفس بود، طایر پر بریده را

جز دل و جان چه آورم بر سر ره؟ چو بنگرم

ترک کمین گشاده و شوخ کمان کشیده را

بوالعجبی شنیده ام، چیز ندیده دیده ام

این که فروغ دیده ام،دیده کند ندیده را

خیز، بهار خون‌جگر! جانب بوستان گذر

تا ز هزار بشنوی قصهٔ ناشنیده را

ملک الشعرای بهار

قاصدك !

هان ! چه خبر آوردي ؟

از كجا ؟ .. وز كه خبر آوردي ؟

خوش خبر باشي .. اما ، ‌اما ؛

گرد بام و در من

- بي ثمر مي گردي !

انتظار خبري نيست مرا .

- نه ز ياري ، نه ز ديار و دياري ، باري !

برو آنجا كه بود چشمي و گوشي با كس ،

برو آنجا كه تو را منتظرند ،

قاصدك !

در دل من ، همه كورند و كرند !

دست بردار ازين در وطن خويش غريب ..

قاصد تجربه هاي همه تلخ ؛

با دلم مي گويد :

كه دروغي تو ، دروغ ..

كه فريبي تو ، فريب ..

قاصدك ! هان ! ولي ... آخر ... اي واي !

راستي ؛ آيا رفتي با باد ؟

با توام ، آي ! كجا رفتي ؟ آي !

راستي ؛ آيا جايي خبري هست هنوز ؟

مانده خاكستر گرمي ، جايي ؟!

- در اجاقي - طمع شعله نمي بندم - خردك شرري هست هنوز ؟!

 

قاصدك !

ابرهاي همه عالم شب و روز ،

در دلم مي گريند.

 

 

هيچ كس اشكي براي ما نريخت

حالمان بد نیست غم کم می‌خوریم

کم که نه! هر روز کم کم می‌خوریم

آب می‌خواهم، سرابم می‌دهند

عشق می‌ورزم عذابم می‌دهند

خود نمیدانم کجا رفتم به خواب

از چه بیدارم نکردی آفتاب؟؟

خنجری بر قلب بیمارم زدند

بی گناهی بودم و دارم زدند

دشنه‌ای نامرد بر پشتم نشست

از غم نامردمی پشتم شکست

سنگ را بستند و سگ آزاد شد

یک شبه بیداد آمد، داد شد

عشق آخر تیشه زد بر ریشه ام

تیشه زد بر ریشه ی اندیشه ام

عشق اگر اینست مرتد می شوم

خوب اگر اینست من بد می شوم

بس کن ای دل نابسامانی بس است

کافرم دیگر مسلمانی بس است

در میان خلق سردرگم شدم

عاقبت آلوده مردم شدم

بعد ازاین با بی‌کسی خو می کنم

هر چه در دل داشتم رو می کنم

نیستم از مردم خجر بدست

 

ادامه نوشته

بشنو از نی

نشنو از نی ، نی حصیری بی نواست

                    بشنو از دل ، دل حریم کبریاست

                                      نی بسوزد خاک و خاکستر شود

                                                            دل بسوزد خانه ی دلبر شود

سلطان وفا

جان جهان! دوش کجا بوده‌ا‌ی / نی غلطم در دل ما بوده‌ای


دوش ز هجر تو جفا دیده‌ام / ای که تو سلطان وفا بوده‌ای


آه که من دوش چه‌سان بوده‌ام / آه که تو دوش که را بوده‌ای


رشک برم کاش قبا بودمی / چون‌که در آغوش قبا بوده‌ای


رنگ تو داری، که زِ رَنگ جهان / پاکی، و همرنگ بقا بوده‌ای


آینه‌ای، رنگ تو عکس کسیست / تو ز همه رنگ جدا بوده‌ای

****

یاد دارم در غروبی سرد سرد 

می گذشت از کوچه ما دوره گرد 

داد می زد کهنه قالی می خرم 

دسته دوم جنس عالی می خرم 

کاسه و ظرف سفالی می خرم 

گر نداری کوزه خالی می خرم

اشک در چشمان بابا حلقه بست 

عاقبت آهی کشید بغضش شکست

اول ماه است و نان در سفره نیست 

ای خدا شکرت، ولی این زندگیست؟

بوی نان تازه هوشش برده بود 

اتفاقا مادرم هم روزه بود 

خواهرم بی روسری بیرون دوید 

گفت: آقا سفره خالی می خرید؟

خوشا به حال لك لكا

خوشا به حال لک لکا

که عشقشون قاف نداره

خوشا به حال لک لکا

که مرگشون گاف نداره

خوشا به حال لک لکا

که خوابشون واو نداره

خوشا به حال لک لکا

که لک لکن... که لک لکن!

با بالای سپیدشون

تو آسمون پر می زنن

رها و شاد، بی دغدغه...

هر جا بخوان سر می زنن

اوج می گیرن تو آسمون

تو آسمون بی نشون...

سر به هوا به عشقشون

از عشق، پرپر می زنن.

حسین پناهی

تخفيف بزرگ

همه چیز ارزان است.
جه کسی می گوید:که گرانی شده است؟
دوره ارزانی است.
دل ربودن ارزان،دل شکستن ارزان،
دوستی ها ارزان،دشمنی ها ارزان
چه شرافت ارزان
آبرو قیمت یک تکه نان،دروغ از همه چیز ارزان تر
قیمت عشق چقدر کم شده است،کمتر از آب روان
و چه تخفیف بزرگی خورده است،قیمت هر انسان

خدا حافظ

شبیه برگ پاییزی ، پس از تو قسمت بادم
خداحافظ ، ولی هرگز نخواهی رفت از یادم
خداحافظ ، و این یعنی در اندوه تو می میرم
در این تنهایی مطلق ، که می بندد به زنجیرم
و بی تو لحظه ای حتی دلم طاقت نمی آرد
و برف نا امیدی بر سرم یکریز می بارد
چگونه بگذرم از عشق ، از دلبستگی هایم ؟
چگونه می روی با اینکه می دانی چه تنهایم ؟
خداحافظ ، تو ای بانوی شب های غزل خوانی
خداحافظ ، به پایان آمد این دیدار پنهانی
خداحافظ ، بدون تو گمان کردی که می مانم

خداحافظ ، بدون من یقین دارم که می مانی !

خدا نگهدار تك ستاره هيچ ستاره اي جات نميگيره

دل دندان

دل دندان شكست

از پسته اي كه

نمي خنديد

*با باد می خوانم*

بهار است و شب عشاق چه کوتاه

بهار است و زمان پیوستن ما

من اینجا و تو آنجا، غصه هر جا

میان ما هزاران کوه و دریا

صدایت می کنم ای دلبرم، صورت نمایان

که جانم از غم دوری پریشان است، پریشان

بیا بگذار تا باد بخوانم

که شاید ناله ام را بشنوی آرام جانم

بهار است و نوای بلبل باغ

غم عشق مرا خواند به هر جا

صدایت می کنم، ای دلبرم، صورت نمایان

که جانم از غم دوری پریشان است، پریشان

بیا بگذار تا با باد بخوانم

که شاید ناله ام را بشنوی آرام جانم

که در عشق تو من تنها ترینم

به تنهایی و غصه بی رقیبم

بیا بگذار تا با باد بخوانم

که شاید ناله ام را بشنوی آرام جانم

****

رفت در ظلمت غم آن شب و شب های دگر هم

نگرفتی دگر از عاشق آزرده خبر هم 

نکنی دیگر از آن کوچه گذر هم 

بی تو اما به چه حالی من از کوچه گذشتم

دوست

لسان شيواي تو نوازد نواي عشق را

دل پاك تو نداند سوز پيام عشق را

چو آمد اي دوست نسيم دوستي از سوي تو

ز جانم فكندي شوق نواي عشق را

یادته بهم گفتی ساده باش ؟

برای تویی که قلبم را شکستی می نویسم 

تویی که خاطراتت تنها امید زیستن برای من است

« همچنان دوستت دارم »

می دانم که تو هیچگاه این جمله را درک نخواهی کرد

اما نمی دانم

چرا؟

شاید تو هنوز وسعت عشق مرا در نیافته ای

 شاید تو هنوز نمیدانی که من چگونه دوستت دارم

یادم می آید که می گفتی ساده باش

حال ساده می گویم : « دوستت دارم  »

زندگی آی زندگی

دنیا را بد ساخته اند...

      کسی را که دوست داری، تو را دوست نمی دارد

               کسی که تو را دوست دارد تو دوستش نمی داری...

 اما کسی که تو دوستش داری و او هم تو را دوست دارد به رسم و آیین هرگز به هم نمیرسند

این رنج است و زندگی یعنی این

ماه و ماهي

دستهايم را

در عكس ماه مي شورم

حسوديم مي شود 

به هم اغوشي

ماه ماهي ها

اي كاش ماهي بودم

اي كاش ماه بودي

عشق

عشق هرجا رو کند آنجا خوش است
گر به دریا افکند دریا خوش است

گر بسوزاند در آتش دلکش است
ای خوشا آن دل که در این آتش است

تا بینی 
عشق را ایینه وار
آتشی از جان خاموشت برآر

هر چه می خواهی به دنیا نگر
دشمنی از خود نداری سخت تر

عشق پیروزت کند بر خویشتن

عشق آتش می زند در ما و من

عشق را دریاب و خود را واگذار
تا بیابی جان نو خورشیدوار
عشقهستی زا و روح افزا بود
هر چه فرمان می دهد زیبا بود

*مناجات مجنون با خدا*

یک شبی مجنون نمازش را شکست

بی وضو در کوچه لیلا نشست

عشق ان شب مست مستش کرده بود

فارغ از جام الفتش کرده بود

سجده ای زد بر لب درگاه او 

پر ز لیلا شد دل پر آه او

گفت یا رب از چه خوارم کرده ای

بر صلیب عشق دارم کرده ای

جام لیلا را به دستم داده ای

وندر این باز یشکستم داده ای

نشتر عشق به جانم می زنی

دردم از لیلاست انم می زنی

خسته ام زین عشق دل خونم مکن

من که مجنونم تو مجنونم مکن

مرد این بازیچه دیگر نیستم

این تو ولیلای تو ....من نیستم

گفت : ای دیوانه لیلایت منم

در رگ پیدا و پینهایت منم

سال ها با جور لیلا ساختی

من کنارت بودم و نشناختی

عشق لیلا در دلت انداختم

صد مار عشق یک جا باختم

کردمت اواره ی صحرا نشد

گفتم عاقل می شوی اما نشد

سوختم در حسرت یک یا ربت

غیر لیلا بر نیامد ز لبت

روز و شب او را صدا کردی ولی

دیدم امشب با منی گفتم بلی

مطمئن بودم به من سر می زنی

در حریم خانه ام در می رنی

حال این لیلا که خوارت کرده بود

درس عشقش بی قرارت کرده بود

مرد راهت باش تا شاهت کنم

صد چو لیلا کشته در راهت می کنم

*دلبر*



دلداده ام و چو عاشق دل باخته می نالم

روز و شب ز  فراق دلبر   خود   می نالم

گر      نگرم به طالع     نگونسار  خویش

چو پروانه ز بخت خفته  خود    می نالم

 

 

گویند

ترسم که اشک در غم ما پرده در شود 

وین راز سر به مهر به عالم سمر شود 

گویند سنگ لعل شود در مقام صبر 

آری شود ولیک به خون جگر شود 

خواهم شدن به میکده گریان و دادخواه 

کز دست غم خلاص من آن جا مگر شود 

از هر کرانه تیر دعا کردهام روان 

باشد کز آن میانه یکی کارگر شود 

ای جان حدیث ما بر دلدار بازگو 

لیکن چنان مگو که صبا را خبر شود 

از کیمیای مهر تو زر گشت روی من 

آری به یمن لطف شما خاک زر شود 

در تنگنای حیرتم از نخوت رقیب 

یا رب مباد آن که گدا معتبر شود 

بس نکته غیر حسن بباید که تا کسی 

مقبول طبع مردم صاحب نظر شود 

این سرکشی که کنگره کاخ وصل راست 

سرها بر آستانه او خاک در شود 

حافظ چو نافه سر زلفش به دست توست 

دم درکش ار نه باد صبا را خبر شود

اردیبهشت

زم خوبان شد مناسب روز جشن است و سرور
می خرامد گلرخی خندان خماران را عبور

زیر پای نازکش گل های قالی غنچه زد
یاس خوشبو گوشه ای پنهان ؛ نمی شاید حضور


بیصدا آیینه از عمق وجودش آرزو
کاش می شد خاطر خوبش به ما اینجا خطور


شمع روشن مضطرب ، بی تاب و گریان منتظر
ای مسیحا ، زنده کن جانم به شورانم ز گور


دشت و صحرا غرق گل ، شاد آمده اردیبهشت
خوب و نیکو سیرتی نیکو سرشت آمد ، چو حور


بر لب یاران مبارک باد و او را هدیه ها
دست خالی آمدم بر ما ببخشاید ، قصور


(بی نشان) چیزی ندارد لایق دستان او
گر قبول افتد همین ؛ دلگیر می خندد ز دور