قاصدك !

هان ! چه خبر آوردي ؟

از كجا ؟ .. وز كه خبر آوردي ؟

خوش خبر باشي .. اما ، ‌اما ؛

گرد بام و در من

- بي ثمر مي گردي !

انتظار خبري نيست مرا .

- نه ز ياري ، نه ز ديار و دياري ، باري !

برو آنجا كه بود چشمي و گوشي با كس ،

برو آنجا كه تو را منتظرند ،

قاصدك !

در دل من ، همه كورند و كرند !

دست بردار ازين در وطن خويش غريب ..

قاصد تجربه هاي همه تلخ ؛

با دلم مي گويد :

كه دروغي تو ، دروغ ..

كه فريبي تو ، فريب ..

قاصدك ! هان ! ولي ... آخر ... اي واي !

راستي ؛ آيا رفتي با باد ؟

با توام ، آي ! كجا رفتي ؟ آي !

راستي ؛ آيا جايي خبري هست هنوز ؟

مانده خاكستر گرمي ، جايي ؟!

- در اجاقي - طمع شعله نمي بندم - خردك شرري هست هنوز ؟!

 

قاصدك !

ابرهاي همه عالم شب و روز ،

در دلم مي گريند.

 

 

هيچ كس اشكي براي ما نريخت

حالمان بد نیست غم کم می‌خوریم

کم که نه! هر روز کم کم می‌خوریم

آب می‌خواهم، سرابم می‌دهند

عشق می‌ورزم عذابم می‌دهند

خود نمیدانم کجا رفتم به خواب

از چه بیدارم نکردی آفتاب؟؟

خنجری بر قلب بیمارم زدند

بی گناهی بودم و دارم زدند

دشنه‌ای نامرد بر پشتم نشست

از غم نامردمی پشتم شکست

سنگ را بستند و سگ آزاد شد

یک شبه بیداد آمد، داد شد

عشق آخر تیشه زد بر ریشه ام

تیشه زد بر ریشه ی اندیشه ام

عشق اگر اینست مرتد می شوم

خوب اگر اینست من بد می شوم

بس کن ای دل نابسامانی بس است

کافرم دیگر مسلمانی بس است

در میان خلق سردرگم شدم

عاقبت آلوده مردم شدم

بعد ازاین با بی‌کسی خو می کنم

هر چه در دل داشتم رو می کنم

نیستم از مردم خجر بدست

 

ادامه نوشته

بشنو از نی

نشنو از نی ، نی حصیری بی نواست

                    بشنو از دل ، دل حریم کبریاست

                                      نی بسوزد خاک و خاکستر شود

                                                            دل بسوزد خانه ی دلبر شود