*سخنی با مهتاب*
فقط دریا دلش آبی تر از من بود
و من از دریا ، دلم دریا
فقط این را ندانستم
چرا گشتم چنین تنها تر از تنها
به هر آبی شدم آتش
به هر آتشی شدم آبی
به هر آبی شدم ماهی
به هر ماهی شدم دامی
به هر نامحرمی ساقی
به هر ساقی می, باقی
وتو این را ندانستی
چرا گشتم چنین عاصی
چرا مهتاب شد سنگ صبورم
چرا بستند پرهای غرورم
چرا آیینه ها را خاک کردند
مرا از رنگ شب سیراب کردند
+ نوشته شده در جمعه بیستم اسفند ۱۳۸۹ ساعت 21:35 توسط زهره
|
حال دل با تو گفتنم هوس است