دوباره عشق، تكاني به شانه هامان ده
جنازهاي شدهام روي دستها مانده
نميپذيردم انگار خاك وا مانده
حرير نيلي يكدست آسمان در قاب،
پرِ پرندگيام آي زير پا مانده
بريده از همه چيز و كشيده از همه كس
مهم نبود از اول كه مرده يا مانده...
جنازهاي شدهام، راه ميروم گاهي
ميان خاطرههايي كه از تو جا مانده
وطن كه كوچهی بن بست نامرادي هاست
و خانهاي كه در آن يك جهان عزا مانده
درست اگر كه بگويم، خرابهاي متروك
كه توي آن نه غريبه، نه آشنا مانده
به احترام تو شايد ادامه دارد اين –
جنازه، اين تهيِ لنگ در هوا مانده
و زير تودهی سنگين بغض خم شدهايم
دوباره عشق، تكاني به شانه هامان ده
شعری از فرهاد صفریان
+ نوشته شده در جمعه پانزدهم بهمن ۱۳۸۹ ساعت 10:47 توسط زهره
|
حال دل با تو گفتنم هوس است