Image Hosted by Free picture image hosting at www.iranxm.com

جنازه‌اي شده‌ام روي دست‌ها مانده
نمي‌پذيردم انگار خاك وا مانده


حرير نيلي يكدست آسمان در قاب،
پرِ پرندگي‌ام آي زير پا مانده


بريده از همه چيز و كشيده از همه كس
مهم نبود از اول كه مرده يا مانده...


جنازه‌اي شده‌ام، راه مي‌روم گاهي
ميان خاطره‌هايي كه از تو جا مانده


وطن كه كوچه‌ی بن بست نامرادي هاست
و خانه‌اي كه در آن يك جهان عزا مانده


درست اگر كه بگويم، خرابه‌اي متروك
كه توي آن نه غريبه، نه آشنا مانده


به احترام تو شايد ادامه دارد اين –
جنازه، اين تهيِ لنگ در هوا مانده


و زير توده‌ی سنگين بغض خم شده‌ايم
دوباره عشق، تكاني به شانه هامان ده

شعری از فرهاد صفریان