*غزل*
اي مـرا آزرده از خود ، گــر پشيـمانی ، بيا نغمه هاي نا موافق گر نمي خوانی ، بيا تا كه ســر پيچيدي از راه وفا ، گـفتم: برو جــز وفــا اگــر راهــي نـمــي دانـــي ، بيا يك نفس با من نبودي مهربان اي سنگدل زان همه نامهرباني ، گر پـشيماني ، بيا تاب رنجـوري نـدارم در پـي رنـجـم مباش گر نمي خواهي كه جانم را برنجاني، بيا خود تو داني، دردها بر جان من بگذاشتي تا نـفـس دارم ، اگــر در فـكـر درمـاني بيا دشمن جانم تو بودي،درد پنهانم ز توست با همه اين شكوه ها ، گر راحت جاني بيا
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و چهارم فروردین ۱۳۹۰ ساعت 15:50 توسط زهره
|
حال دل با تو گفتنم هوس است