چه بگویم من ازاین دردوازاین رنج جدائی
درگلوخشک شده بی تودگرشورونوائی
تاکه رفتی شده آوار دگرخانه سرمن
بی تودرخانه نباشد نه امیدی نه پناهی


رفتی وبی خبرهستی توازاین حال درونم
چون ندانی که زفکرتو گرفتارجنونم
قفسم را تو شکستی که آواره به گردم
دل شکستی وُندیدی توکه آغشته به خونم


گونه سیلاب شدازگریه وُاشکم توندیدی
ناله ها کردم ازاین درد صدایش نشنیدی
گریه ی لال ندانی که چه آورده به روزم
چون که دربزمی وُاین دردجدائی نکشیدی


توندانی که دراین شهرچوبیگانه غریبم
دستی ازمهرومحبت به سرم هیچ ندیدم
جزغم وغصه نباشد دگرم راه به جائی
باز درگریه به خندم ،که خودرابه فریبم


گرچه من غرق شدم بازنکردی تونگاهم
انتظارم که پایان برسدعاقبت این شام سیاهم
تا سحر چشم بدوزم که درِخانه گشائی
بازدر پیچ وخم کوچه توراچشم به راهم

سراینده: کریم لقمانی