*حرف دلم*

ای صبح نه آبی نه سپیدیم هنوز
در شهر امید ناامیدیم هنوز
دیدی که چه کرد دست شب با من و تو؟
در باز و به دنبال کلیدیم هنوز

تا گریه طلسم درد را میشکند
دل، حرمت آه سرد را میشکند
دریای هزار موج طوفانخیز است
اشکی که غرور مرد را میشکند

شد کوچه به کوچه جستجو عاشق او
شد با شب و گریه روبرو عاشق او
پایان حکایتم شنیدن دارد:
من عاشق او بودم و او عاشق او ...
من عاشق او بودم و او عاشق او

تا عشق تو داغ بر جبین میریزد
چشمم همه اشک آتشین میریزد
هجران تو را اگر شبی آه کشم
خاکستر ماه بر زمیـــن میریزد

در عشق اگر عذاب دنیا بکشی
با اشک به دیده طرح دریا بکشی
تا خلوت من هزار غربت باقیست
تنها نشدی که درد تنها بکشی
تنها نشدی که درد تنها بکشی

روح سحری، ناز دمیدن داری
مثل غزلی تازه شنیدن داری
ای قصهی روزهای «من بودم و تو»
آن قدر ندیدمت که دیدن داری

ما خلوت رخوت زدهی مردابیم
تصویر سراب تشنگی در آبیم
عالم کفنی به وسعت بیخبریست
ای خواب تو بیداری و ما در خوابیم

امشب دلم از آمدنت سرشار است
فانوس به دست کوچهی دیدار است
آنگونه تو را در انتظارم که اگر
این چشم بخوابد آن یکی بیدار است

دیریست که آتش از تنم میریزد
صد حنجره خون از سخنم میریزد
با بار غمی که روی دوشم ماندهست
بر کوه اگر تکیه کنم میریزد

در حنجرهام شور صدا نیست رفیق
یک لحظه دلم ز غم جدا نیست رفیق
بگذار که قصه را به پایان ببرم
آخر غم من یکی دو تا نیست رفیق

او، من، تو... چقدر در تلاشند همه
از حادثه، سنگ میتراشند همه
من از تن او گذشت، من او شد و گفت:
ای کاش تو باشی و نباشند همه
ای کاش تو باشی و نباشند همه
ای کاش.........
حال دل با تو گفتنم هوس است