در شهر ،‌دلبري كه بخندد به ناز نيست

 عشقي كه آتشم بزند بر نياز نيست

برق صفا نمانده به چشمان دلبران

ديدار هست و ديده ي عاشق نواز نيست

 

 ساقي مريز باده كه مي دانم  اين شراب

 مرد افكن و تب آور و مينا گداز نيست

 رازيست  بر لبم  كه نخواهم سرودنش

 مرديم از اين كه محرم داناي  راز نيست

 

مردم اگر چه قصه ي ما ساز كرده اند

 ما را زبان مردم افسانه ساز نيست

  آن گل به طعنه گفت كه در بزم درد ما

 روي نگار و جام مي و اشك ساز نيست

 

اي تازه گل مناز به گلزار حسن خويش

 ناز اين همه به چهره ي گلهاي ناز نيست

 سوزم چو لاله در دل صحراي زندگي

 نازم  به بخت ژاله كه عمرش  دراز نيست